اشكهايم را پاك مي كنم ، روبرويم نشسته اي . به من لبخند مي زني .
با خودم مي گويم : اين چقدر دلش خوشه !
در اين شلوغي كه همه بهت زده اند و گريه مي كنند ، خنده از لبانت دور نمي شوند.
شيطنت هميشگي در چشمانت برق مي زنند . آن قدر نگاه مي كني و زل ميزني در چشمانم كه مرا هم به خنده مي اندازي . هيچ وقت نخواسته اي دست از اين مسخره بازي ها برداري ! ناسلامتي قرار است يكسال ديگر تابلوي مطب پزشكي ات را در كنار مطب پدرت بالا ببري !
بلند مي شوم . نزديك بود سرم به لبه تيز پنجره بخورد ... امان از دست تو كه حواس درست و حسابي برايم نمي گذاري ! بلند بلند شروع مي كني به حرف زدن و خنديدن و خل بازي !
مي گويم : هيس ! زشته ، آخه اينجا جاي اين حرفا ست ؟ دنبال من راه افتادي كه چي ؟
و تو فقط مي خندي ، بلند بلند ، اصلاً نگران نگاههاي خشن و اعتراض آميز ديگران نيستي . با خيال راحت برايم جك تعريف مي كني و SMS هاي جديدت را مي خواني. مهمانها را مسخره مي كني ... و دنبال من راه مي افتي و دلقك بودنت را ادامه مي دهي ! نمي دانم چرا دلم نمي آيد شادي ات را خراب كنم . اي كاش مي توانستم سرت داد بزنم و با صداي بلند بگويم : بسه ديگه ، زشته ، گندش رو درآورديا !
و تو هم جواب دهي : ژيپ بابا ! بغلُ به پا ! و من دوباره بخندم و مثل تو بزنم به خل بازي !
خاطرات یاد گرفتن بیلیارد را مرور می کنی ... چقدر خندیدیم آن روز .... و چقدر زود ....
صداي واكمني كه با هم در آستارا گرفته بوديم قطع مي شود... ( يادت مي آيد سر خريد در آستارا چقدر فروشنده ها را سركار مي گذاشتيم ) ... با صداي پريدن دگمه Play من هم از جا مي پرم ... به قيافه ات كه روبرويم نشسته اي و لبخند ميزني، نگاه می کنم ...
و من به خاطر مي آورم كه صبح چقدر به خاكي كه تو را در آغوش گرفت حسودي مي كنم ...
پ ن ) براي دومين سالگرد محمد از دست رفته مان ....
