مدتها بود كه نديده بودمش ، قرار بود 4 شنبه به همراه زنش از تهران به سمت رشت حركت كند ، قرار گذاشتيم كه فلكه توشيبا همديگر را ببينيم. لعنت به آن دوو اسپيرو 2000 مشكي ! كه در آن شب باراني آن هم ساعت ۱۱ شب ، با سرعت ۱۴۰ - ۱۵۰ به ما زد و در حاليكه مقصر بود فرار كرد ... پس از ۱۰ دقيقه كه از شوك ناشي از تصادف گذشت ياد محسن افتادم ، مازيار با سمند راهنمايي و رانندگي رفت تا شايد راننده فراري را پيدا كند ، محسن را از تصادفمان خبردار كردم و او هم به جاي رفتن به خانه پيشمان آمد و كلي هم ناراحت بود كه به خاطرش تصادف كرده ايم و ... قرار فردا را با او گذاشتم تا در اين يكي دو روزي كه اينجا بود بنشينيم و گپ حسابي بزنيم ....
تمام ۵ شنبه ذهنم به تصادف شب قبل بود و اينكه حسابي شانس آورده ايم پس از ۲-۳ دور چرخيدن تا حد چپ كردن هم پيش رفته ايم و به تير چراغ برق نزده ايم و كاميون و نيساني كه در لاينهاي مجاور بودن سرعت بالايي نداشتند و خودشان را كنترل كردند و ... خلاصه اينكه شانس آورديم كه سالم و زنده ايم ...
زير باران شب جمعه و در اين هواي زمستاني با محسن قدم مي زدم و از تصادف و شانس آوردنمان تا خاطرات گذشته و ... حرف زديم . پس از اينكه ۳ سال قبل به خاطر كار راهي تهران شد ، دير به دير مي ديدمش . پيش نيامده بود كه درست و حسابي با هم حرف بزنيم ، مخصوصاً شنيده بودم كه اين اواخز اتفاقاتي هم برايش افتاده است . مي خواستم از زبان خودش بشنوم ... :
پس از مدتها بيكاري و در به دري و پس از اينكه بابا فوت كرد ، رفتم تهران و با مدرك كارداني برق كه داشتم ، در شركت مگا موتور مشغول شدم. آنجا فقط يك عمه داشتم كه شبها موقع خواب مي رفتم خانه شان ، شوهر عمه ام اوايل به من چيزي نمي گفت ولي پس از مدتي علناً شروع كرد به اعتراض و با وقاحت تمام در چشمانم نگاه مي كرد و به من و خانواده ام و به پدر خدابيامرزم فحش مي داد . من هم به خاطر عمه ام و هم به خاطر اينكه در خيابانهاي اين خراب شده آواره نشوم حرفهايش را مي خوردم و دم نمي زدم . با خودم تصميم گرفته ام كه حتماً روزي حقش را كف دستش بگذارم و آن روز هنوز فرا نرسيده ...
نزديك ۱ سالي كه پيششان بودم ، بيش از ۱۰ بار تصميم به خودكشي گرفتم ولي به خاطر مادرم نتوانستم ، شايد هم مردش نبودم . زندگي سختي داشتم . شبها پس از كار، با تمام خستگيم در خيابانها مي چرخيدم تا آخر شب ، تا مطمئن شوم كه همه در خانه عمه ام خواب هستند ، آهسته مي رفتم در گوشه اي مي خوابيدم و صبح زود قبل از اينكه كسي از خواب بيدار شود ، مي زدم بيرون . در ۲۴ ساعت شايد ۴ ساعت هم نمي خوابيدم ، حتي جمعه ها هم سر كار مي رفتم و اضافه كاري مي گرفتم ، به هر شيوه و راهي كه بود توانستم در گلشهر كرج پس از يكسال اتاقي اجاره كنم و پس از يكي دو ماه تنها زندگي كردن هم يكي دو تا از دوستانم كه مثل من در تهران كار برايشان جور شده بود و خانه اي براي زندگي نداشتند پيشم آمدند و من هم از تنهايي در آمدم .
همان زمان كه خانه را اجاره كردم ، خواهر زاده ام مرا با يكي از دوستانش آشنا كرد ، او تازه درسش را تمام كرده بود و در يكي از بيمارستانهاي كرج به عنوان پرستار مشغول به كار بود . دختر خوبي بود . كم كم مهرش به دلم نشست و با هم حرف زديم . از شرايطم گفتم و اينكه زندگيم چقدر بالا و پايين داشته و احتمالاً اين بالا و پايين شدنش در آينده هم ادامه خواهد داشت . . . او هم همه شرايط را قبول كرد و پس از مدتي با وجود مخالفت پدرش به عقد هم در آمديم . پس از متاهل شدن انگيزه ام به كار بيشتر شد و علاوه به كار در كارخانه به دنبال كار ديگري هم رفتم و با يكي از دوستانم شروع كرديم به كار برق كشي صنعتي . مرغداري ها و كارگاههاي كوچك بيشتر به تورمان مي خوردند و عصرها و شبها پس از تعطيلي كارخانه مي رفتيم به دنبال آن كار...در يكي از شبهاي بهاري فروردين امسال ، با پيكان وانت دوستم به دنبال پيدا كردن آدرس يك مرغداري در اطراف حصارك بوديم كه به ايست بازرسي بسيج آن منطقه خورديم . ما را از ماشين پياده كردند و جداگانه از ما پرسيدند كه اينجا چه مي كنيم . برايشان توضيح داديم ولي آنها ما را متهم به دزدي كردند . گفتند با اين وسايلي كه در پشت ماشين داريد حتماً به دنبال دزديدن سيمهاي برق اين منطقه هستيد ! و از ما انكار و .... ناگهان از كوره در رفتم و بچه اي را كه با بي ادبي تمام با ما بر خورد مي كرد چنان زدم كه بيهوش به زمين افتاد و بقيه هم به طرفم حمله ور شدند و تا مي توانستند مرا زدند و بعد هم مرا با خودشان بردند و ... هيچكس حتي زنم از من خبر نداشت . بنده هاي خدا تمام بيمارستانها و سردخانه ها و ... را گشته بودند . تا اينكه اجازه پيدا كردم به خانواده ام خبر دهم و ... هر طور بود پس از 3 ماه به اتهام گناهي نكرده تبرئه شدم و آزادم كردند . كارخانه هم كه از حوادث اتفاق افتاده با خبر بود ، اخراجم كرد و من ماندم و .... پدر خانمم تهديدم كرد و پيغام فرستاد كه اگر هرچه سريعتر كار پيدا نكنم ، طلاق دخترش را مي گيرد و پس از مدتي هم اقدام كرد كه با ايستادگي دخترش نتوانست كاري از پيش ببرد . من هم دوباره مثل روز اول در به در دنبال كار گشتم . همه جا از من سابقه مي خواستند ، وقتي ارائه مي دادم و مي ديدند ، مي گفتند : شرمنده ، دردسر نمي خواهيم ... اگر هم سابقه اي نمي دادم ...: چطور انتظار داري بدون سابقه كاري استخدامت كنيم ؟
به هر زحمت و دردسري بود توسط يكي از دوستان در يك شركت معتبر كاري پيدا كردم و يك ماهي ست كه مشغولم ، يك خانه جديد هم اجاره كرده ام و با زنم قرار است هفته آينده برويم و زندگيمان را شروع كنيم . نمي خواهم عروسي بگيرم و همسرم هم با اين موضوع موافق است و ...

پ ن ) هفته بسيج بر تمامي بسيجياني كه اينگونه در خدمت ارزشهاي والاي انقلاب هستند ، مبارك باد .
پ ن ۲) بسيج لشكر مخلص خداست !
پ ن ۳) آقايان اسطوره عدالت !!! تحويل بگيريد ، لطفاً !